خرید بک لینک

چندباری بهم گفته بود دلش میخواد یه دختر از من داشته باشه که همه خصوصیاتش شبیه من باشه هم اخلاقش هم شکلش و تنها چیزی که از اون به ارث میبره نام خانوادگی باشه.

گفتم که چی بشه؟ بچه بی مادر میخوای چیکار؟

گفت اینجوری تو رو برای همیشه کنار خودم دارم.

یه دختر که بی نهایت شبیه مادرشه.

......

امروز تو راه برگشت از موسسه یهویی یاد این حرفش افتادم. نمیدونم چرا ولی برام سوال شد، یعنی چی تو من دیده که اینو میگه؟

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 11:33

نمیدونم هوای اصفهان هم آلوده س یا نه؟آخه از صبح دارم بشدت سرفه میکنم و آبریزش گرفتم.یکی از همکارا رفته بود کیش و خیلی تعریف کرد.دلم خواست برم. من تا حالا کیش نرفتم در کل تا حالا شهرای جنوبی کشور رو ندیدم.خوبه حالا که کسی باهام نمیاد تنهایی بار سفر ببندم.میگن به خانومای مجرد توی هتل ها اتاق نمیدن، درسته این حرف؟اگه آره به چه دلیلی؟ خب شاید یه زنی کسی رو نداشته باشه. باید چیکار کنه؟ حق تفریح نداره؟ این چیزا رو که میشنوم حالم بهم میخوره از جنسیت خودم.از این همه محدودیت! 

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 15:03

چهارشنبه حدودای ساعت ۱یا ۲ شب بود.داشتم در مورد یه موضوعی که سرکار باهاش دست به گریبان بودم با حضرت آقا حرف میزدم و نظرش رو میخواستم. مسیر بحث یهویی عوض شد. حضرت آقا یه چیزایی میگفت که احساس کردم حالش خوش نیس. خوش نیس یعنی دلتنگه یعنی برگرد. یعنی باش.هرچی سعی کردم بحث رو عوض کنم باز حرف همون حرف بود.میدونستم ادامه دادنش نتیجه ایی نداره و حتی ممکنه خودم هم دوباره هوایی بشم.گفتم نکنه میخوای دوباره شروع کنیم؟گفت اگه بخوام چی؟ گفتم نه. موافق نیستم. دیگه نه.کلی فلسفه بافت کلی حرف و حدیث زد.داشتم نرم میشدم. با خودم گفتم بیخیال همه چی. قبول کن. از این حالت بی اعصابی و بدخلقی در میای. حداقل شبا یکی هس باهاش حرف بزنی.گفتم اوووم خب باشه اما .......که یهو گفت نه! نمیخوام. نمیتونم.اونقدر از حرفش کلافه و ناراحت شدم که گفتم دیگه هیچ وقت هیچ وقت باهام حرف نزن. دیگه نمیخوام حتی یه کلمه هم پیام بدی. و نت رو خاموش کردم و توی خودم کلی حرص خوردم تا خوابم برد.از اونشب دیگه خبری ازش ندارم.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 15:03

یه هفته بود سر موضوعی کلافه بودم و نمی تونستم تصمیم بگیرم. به پدرم گفته بودم اما نتیجه ایی نداشت یعنی پدرم کاری در این مورد نمیتونستن بکن فقط راه کار نشون دادن اما مشکل سرجاش بود.امروز کلافه بودم و تمرکزی رو کار نداشتم. دلم میخواست در اتاق رو میبستم و هیچ ارباب رجوعی رو راه نمیدادم. فقط یکی پیدا میشد بهم بگه این کار رو بکن! یا اینکارو نکن!از اون طرف تلفنم زنگ میخورد و باید جواب میدادم و نمیدونستم چی بگم.تلفن رو برداشتم و گفتم الان سرم خیلی شلوغه اگه میشه عصر تماس بگیرین.حالا باید عصر جواب میدادم و نمیدونستم چی بگم.دوباره تلفن رو برداشتم اما اینبار به یکی دیگه زنگ زدم. کسی که همیشه کمکم میکرد. کسی که حتی اگه راه کار نداشته باشه با حرفاش آرومت میکنه.زنگ زدم حضرت آقا. سریع گوشی رو برداشت. گفت داره میره کلاس و بعد کلاس بهم زنگ میزنه.تا اومد زنگ بزنه هزار بار با خودم گفتم نباید زنگ میزدی. مشکل توعه خودت حلش کن. فکر کن کسی نیس. همیشه که اون نیس کمکت کنه..........حدود سه ربع بعدش تماس گرفت.ازش عذرخواهی کردم و گفتم مجبور بودم تماس بگیرم. تو روخدا نگو هروقت کار داره میاد سراغم.گفت دیوونه این چه

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 15:03

صفحه بندی